تبلیغات
چـــادر خـــاکـی

چـــادر خـــاکـی
*** زینب عفیفه ای است که در راه عفتش .... عباس می دهد،نخ معجر نمی دهد ***
قالب وبلاگ
نوای وبلاگ
پخش زنده حرم
نظر سنجی
مطالب این وبلاگ را چقدر موثر ارزیابی می کنید؟





اسماعیل ِ من







طبقه بندی: دل نوشته های شما،
برچسب ها: حجاب، زن، تقوا، عفاف، خدا،
[ چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 ] [ 09:51 ق.ظ ] [ ]
این مطلب مقداری طولانی است
لطفا در صورتی که حوصله دارید،مطالعه بفرمایید و در صورت تمایل هرگونه نظر خود را اعلام نمایید.
اگر حرفی به صورت صریح زده شد،کمال عذر خواهی را از محضر خوانندگان بزرگوار دارم.

-----------------------------------------------------------

نمی دانم از کجایش شروع کنم...از هرکجا بخواهم آغاز کنم،آخرش به بن بست می خورد.درد دل هم نمی کنم چون دیگر کسی به دل فکر نمی کند که بخواهد دردش را بشنود.دیگر باید با عتاب حرف زد.
آهای دخترک...اینجا دانشگاه است...اینجا مقدس است.قدم به خانه ات که می گذاری،آدابش را رعایت می کنی...مگر از خانه خودت جایی را با آزادی بیشتر سراغ داری؟اصلا آیا آزادی که در اتاقت داری را می توانی در جای دیگر داشته باشی؟؟پس چرا هرطور دلت می خواهد در اتاقت زندگی نمی کنی؟!چرا با کفش های کثیف به اتاقت پا نمی گذاری؟چرا روی دیوار های اتاقت با خودکار و مداد خط نمی کشی؟!دیدی حتی اتاقت هم قانون دارد!!شاید اینقدر این قوانین از کودکیت برایت مرور شده اند که دیگر به چشم قانون به آن ها نگاه نمی کنی.حالا به این فکر کن جامعه ای که در آن زندگی می کنی،دانشگاهی که در آن درس می خوانی،قانون دارد. و تو موظف به رعایت آن هستی.مگر سالن دانشکده،سالن پذیرایی خانه ات است که روی صندلی،بین این همه دانشجو می نشینی و لم می دهی و با گوشی ات بازی می کنی؟!!چه وضع زشتی؟!!حتما باید با دوربین مدار بسته تو را ببیند و بیایند تذکرت بدهند؟!!مگر حیاط دانشگاه سکوی وزنه برداری است که در آن خودنمایی می کنی؟!
چقدر بی حیا شده اید...!!چقدر شخصیت و لطافت یک دختر را تنزل داده اید که هرکس هرچه دلش بخواهد بگوید....!!
آهای دختر دبیرستانی...تو دیگر به دنبال چه می گردی؟!...همین قدر که در رابطه با رنگ لاک دستانت اطلاعات جمع می کنی،در مورد حجاب اطلاعات داری؟؟همین قدر که به دنبال چت روم های جدید هستی،دنبال آیات قرآن در رابطه با پوششت هستی؟!اگر این چنین بود و به نتیجه نرسیدی،پس وای به حال من و امثال من که بیهوده در این وادی در حال گام برداشتن هستیم.
آهای مادر امروزی...


جهت ادامه لطفا کلیک کنید

طبقه بندی: سخنان حجاب، بحث در رابطه با پوشش،
برچسب ها: حجاب، دختر، پسر، مادر، زنان مصنوعی،
دنبالک ها: زنان مصنوعی پشت مرزهای ایران،
[ پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 ] [ 12:03 ق.ظ ] [ مدیون شهدا ]
تو که میگی :

“دل آدم باید پاک باشه”

و فکر میکنی که با گفتن این یه جمله دیگه مجوز انجام هر کاری رو برای خودت صادر کردی ؛

لطف میکنی به این سوال من جواب بدی؟

اگه یه خودرو به خاطر بد رانندگی کردن حادثه آفرینی کنه، فرقی میکنه کی پشت فرمونش نشسته باشه؟

اصلا دل پاک بودن و نبودن راننده خاطی چه دخلی به تصادف داره؟

تویی که با سرعت ۱۲۰ تا میزنی مغز اون جوون بیچاره ای که گناهش داشتن غریزه و احساساته رو میاری پایین ،

آره تو…

من چیکار با دل پاک یا ناپاکت دارم؟

بزن بغل افسر بیاد کروکی بکشه…

در میری؟

زرنگی؟

دوربین ها همه چی رو ضبط کردن…

دل پاک!

بی آلایش!

خدا رو خوش نمیاد…

درست رانندگی کن…






طبقه بندی: درد دل،
برچسب ها: حجاب، چادر، زن، حیا، عفاف،
[ شنبه 31 فروردین 1392 ] [ 12:35 ب.ظ ] [ ]
امشب شهر ما مهمان دارد.امشب دو شهید به ما سرزده بودند.استخوانهایشان را آوردند تا ما به آن ها چنگ بزنیم.شاید بهتر است بگویم،انگشت اشاره شان را آوردند تا راه را دوباره ما نشان بدهند.آری... حتما همینطور است.
امشب چشم ها می جوشید و دست ها می لرزید.نگاه ها همه خیره شده بود... شهید آورده بودند
بگذارید طور دیگری بگویم...امشب شهر ما مهمان دارد.امشب مادر به ما سر زده بود. یقینا مادر به بدرقه فرزندانش می آید...امشب مادر فاطمه زهرا آمده بود تا راه را به ما نشان دهد.آمده بود تا خیلی حرف ها بزند.این روز هاشهر خیلی شلوغ شده.پر شده از بی حیایی و بد حجابی.شاید صدایش را همه نمی شنیدند...اما یقین دارم حرف داشت.درد داشت... مگر می شود این همه بد حجابی و بی عفتی و بی غیرتی باشد و مادر غصه دار نشود؟!! نه... اما با همه این درد ها و دل شکستن ها،چون مادر است مهربان است.آری ... مهربان است که فرزندانش را  یک بار دیگر به دست ما سپرد تا یادمان بیاورد که از خط مستقیم فاصله نگیریم. مسئولیت همه ما سنگین تر شد.
حرف آخر:
خواهرم با صلابت حجابت،حرمت خون شهید را نگه بدار که مادر فاطمه زهرا منتظر است تا خواهریت را برای فرزندانش ببیند.
برادرم غیرتت را حفظ کن و نگذار مادرمان زهرا،دل آزرده شود.
التماس دعا



برچسب ها: شهید، فاطمیه، زهرا، حجاب،
[ یکشنبه 25 فروردین 1392 ] [ 01:37 ب.ظ ] [ مدیون شهدا ]
سلام
نمی خواهم بنویسم.حرفهایم باشد برای بعد.فعلا سکوت می کنم تا بغضم بترکد...
فقط یک جمله...
امروز دیدم،پشت یک ماشین در این شهر شلوغ،نوشته شده بود:

چشمان زهرا به عفاف من و توست ...

فکر کن !!! چقدر جمله پر معنایی...
بیایید حواسمان باشد که چشمان در انتظار  را بارانی نکنیم...
یا علی...




طبقه بندی: سخنان حجاب، درد دل، دل نوشته های شما،
برچسب ها: عفاف، زهرا، چشم،
[ دوشنبه 19 فروردین 1392 ] [ 11:17 ب.ظ ] [ مدیون شهدا ]

-زن دوست داره دیده بشه و حقش هم هست که دیده بشه و زیبایی هم دیدنی است.جواد ، قدری در خودش فرو رفت.نمی خواست همین طوری حرفی زده باشد.پس از لختی سکوت، رو کرد به سعید و گفت:

-سعید جان حرفت درست! ولی من یک سوال دارم.سعید با حس و حال ناشی از پیروزی در بحث با جواد گفت:

-بپرس!

-در نظر تو زیبایی زن مثل زیبایی چشم انداز ناب یک طبیعته و لذتی که یک مرد از دیدن طبیعت می بره با لذتی که از دیدن زیبایی زن می بره یه جوره!؟

سعید مثل همیشه فوری به سوال جواب نداد.کمی غافل گیر شد.سکوت کرد و به سوال جواد فکر کرد. یک بار ، دو بار، سه بار سوال جواد را در ذهنش مرور کرد و همچنان ساکت بود.جواد هم حرفی نزد.بعد از کلی سکوت که میان جواد و سعید گذشت ، سعید بی آنکه سرش را برگرداند به روبرویش نگاه کرد و گفت:

-به نظر می رسه این زیبایی باید پوشیده بشه.

جواد وقتی که جمله سعید را شنید از جایش برخاست:

-فکر میکنم دیگه باید بریم، شب می افتیم، راه ما دوره، کلی راه رو باید پیاده بریم، این جا شب ها گرگ داره، عجب طبیعتی داره این روستا.

-حرفی نزدی جواد ؛ امروز زور فکری تو مارو ضربه فنی کرد.

-نه، راستش وقتی جمله آخر تو شنیدیم به یاد حرف شهید مزدستان افتادم که توی نامه ای برای خواهرش نوشته بود: خواهرم! اگر می دانستی که هرروز چند بار در جبهه شهید می شوم، چادر را تنها یک پوشش ساده یا بیهوده نمی دانستی.

(شهید صادق مزدستان در قائمشهر به دنیا آمد.فرمانده تیپ دوم مکانیزه لشکر 25 کربلا بود و در تاریخ 9 دی 61 در منطقه فکه بر اثر اصابت ترکش مین والمر به ناحیه سر شهید شد.در نامه ای به خواهرش می نویسد:

" اگر می دانستی که هرروز چند بار شهید می شوم چادر را تنها یک پوشش ساده نمی دانستی.")

منبع:مجله سبز سرخ



طبقه بندی: بحث در رابطه با پوشش،
برچسب ها: حجاب، زیبایی، شهید، دیدنی، پیروزی، لذت، پوشیده،
[ چهارشنبه 14 فروردین 1392 ] [ 11:58 ق.ظ ] [ منتظر ]

در انتظار موعود(عج)شاید این جمعه بیاید شاید...

فاطمه انسانی خاص و فاطمیه مصیبتی مخصوص خواص است.

اگر محرم ماتمی عمومی و شامل همه مسلمانان است،اما فاطمیه عزایی ویژه ی مومنان است...

در محرم گریه آزاد است و شیون، هرچه بلندتر بهتر. اما در فاطمیه اشک را باید در درون ریخت و جز با سکوت فریاد بر نیاورد.

فاطمه انسانی خاص و فاطمیه مصیبتی مخصوص خواص است.

اگر محرم ماتمی عمومی و شامل همه مسلمانان است،اما فاطمیه عزایی ویژه ی مومنان است...

در محرم گریه آزاد است و شیون، هرچه بلندتر بهتر،اما در فاطمیه اشک را باید در درون ریخت و جز با سکوت فریاد بر نیاورد.

محرم هنوز نیامده در خلق عالم شورش میشود ، ولی فاطمیه می آید و میرود و چه بسیارند کسانی که اصلا خبردار نمی شوند.

در محرم همه چیز را ریز میکنند و با ذکر جزئیات تعریف میکنند، در فاطمیه اما کلیّت ماجرا نیز باید در پرده گفت ...

در محرم ، تاریخ رخدادهای حاشیه ای نیز دقیق است ،ولی در فاطمیه حتی روز عزا نامعلوم است !

و درست مشخص نیست که بانوی دو عالم در کدام روز به شهادت رسیده است!

در محرم مقتل همگان معلوم و مدفن یاران مشخص است ، اما در فاطمیه هنوز مزار پاره ی تن رسول الله (ص) گمنام است...

محرم جشن خون است و فاطمیه عید خون دل . در محرم دل بعد از عزا خالی میشود و در فاطمیه پر...

محرم به قصه میماند و فاطمیه به غصه . محرم حکایت شهادت است و فاطمیه ماجرای ولایت .

محرم ماه انتقام گرفتن از دشمنانی است که خون خدا را ریخته اند ، فاطمیه اما ماه انتقام ار دوستانی است که خون به دل خدا کرده اند .

در محرم میان آن همه شهید بانویی دیده نمیشود اما در فاطمیه تنها شهید ، بانوی برگزیده ی خداست.

در محرم جام شهادت سر میکشیم و در فاطمیه جام زهر...

در محرم بعد از شهادت اسارت است و در فاطمیه علی (ع) را قبل از شهادت زهرا (س) اسیر میکنند...

در محرم شش ماهه در آغوش پدر آرمیده و در فاطیه طفل در رحم مادر خوابیده.

در محرم سیلی بر صورت زنان بعد از رفتن امام و در فاطمیه جلوی دیدگان امام...

در محرم باید بر سر و سینه زد ؛ در فاطمیه اما دستها یارای بالا آمدن ندارند .

در محرم ، رزمندگان در حسینیه حاج همت دوکوهه، ایستاده عزاداری میکنند ،

ولی در فاطمیه بسیجیان در قبرهایی که برای خود در اطراف گردان تخریب کنده اند ،نشسته مرثیه میخوانند .

در محرم بچه های گردان در زمین صبح گاه دسته راه می اندازند، اما در فاطمیه غم عظیم تر از آن است که مجال به این اجتماعات دهد.

خلاصه این که در مُحرم ، مَحرم و نامحرم را راه میدهند اما در فاطمیه در به روی هر کسی باز نمیکند .

گفت : « همه ما با مُحرم وارد دستگاه اهل بیت (ع) شدیم.در کودکی خدا را با حضرت عباس (ع) شناختیم.

با امام حسین (ع) سفر عشق را آغاز کردیم. دل ما با مُحرم گره خورد و پای سفره ی کربلا اسلام را شناختیم .

و برای همین امام عزیز ما فرمود :"محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته ."

بعد ادامه داد :"اما کسی که در مسیر عشق به اهل بیت (ع) ، موانع را به خوبی بردارد  و به سوی نور قدم بردارد راهی فاطمیه میشود .

فاطمیه خلوتگهی است که جز برگزیده گان ، کسی به حریم آن راه ندارد.

فاطمه (س) نور است و کسانی که فاطمیه را درک کنند و نورانی اند. وقتی کسی فاطمه ی خدا را شناخت ، آن گاه به بارگاه قرب الهی راه می یابد

این ها را آن بسیجی میگفت ؛ او در عشق به پاره ی تن رسول خدا سوخته بود. شب و روزش شده بود یاد مادر .

هم او که به عشق حضرت زهرا عاشق گمنامی بود. و سالهاست که از او خبری نشده است ؛ زیرا میگویند:

« آن را که خبر شد , خبری باز نیامد »



برگرفته از کتاب  "مهر مادر "

انتشارات شهید ابراهیم هادی

 




[ یکشنبه 4 فروردین 1392 ] [ 08:07 ب.ظ ] [ مدیون شهدا ]
این بار انگشتانم را بدون واسطه متصل کرده ام به ضربان قلبم...
هرچه او تپید،این نوشت...احساس غریبی دارم.این روزهای آخر سال که همه در پیچ و خم بازارها و لابه لای جمعیت ها هستند،من،دل آشوبی دارم.انگار همه چیز دارد عوض می شود،اما من دلم گیر است.دلتنگم.مثل کسی که عزیزی را از دست داده.دلم می خواهد سرم را بر بالین مادر بگذارم.انگار دلم تنگ لالایی است.دستان پر مهر مادر را می خواهم.
چند وقتی است که دلم درگیر فاطمه است.چه نام آرامش بخشی.چه عظمتی.حتی نامش هم پر از آرامش است.آرامشی مادرانه...به یاد لحظه ای افتادم که با مدد این نام،این  محیط پا گرفت.به برکت  حضورش و سایه توجهاتش روز به روز به توفیقات این محیط اضافه شد.این بار هم که کارم گیر شده،دوباره مانند طفلی که مادرش را گم کرده،می خواهم صدایش کنم.مادر...مادر...
به خدا قسم هیچ رمقی برای از خانه بیرون رفتن ندارم.مادرم،من که آن روز در کوچه نبودم اما حالا حس میکنم خیابان های شهرمان،کم از کوچه آن روز ندارند.آن روز راه را بر تو بستند و ... .اما امروز باید چشم ها را بست و در خیابان راه رفت،چون توان دیدین فاجعه آن  روز را نداریم...
فاطمه جان.. مادرم...تو خودت بهتر می دانی چه می خواهم...پس منتظر دستانت هستم.سرم را در آغوش بگیر و بگدار با تپش قلبت به آرامش برسم.مادرم...نگاهم کن...دستانم را بگیر....
حرف هایم هنوز تمام نشده اند اما انگار قلبم خوب نمی تپد تا انگشتانم بچرخند.شاید صلاح نباشد.مادرم هنوز که به بزرگی وجودت پی نبردم اما همین و بس:هنوز مات عظمت نامت هستم.چقدر وصف ناپذیر است این نام:
فاطمه....  فاطمه....  فاطمه



طبقه بندی: درد دل،
[ جمعه 25 اسفند 1391 ] [ 11:14 ق.ظ ] [ مدیون شهدا ]
سلام آقا جان

امیدوارم که حالت خوب باشد.از حال ما هم که خودت با خبری.حال ما هم ... حال ما هم مثل همیشه عادت کرد به نبودنت. آقاجان مدتی بود که انگار فراموشم کرده بودی ... با خودم گفتم نامه ای برایت بنویسم. نه... ببخشید... مدتی بود که انگار فراموشت کرده بودم...

وقتی به یادت نبودم، اتفاقات زیادی برایم افتاد. هرچه صدایت می کردم انگار صدایم به تو نمی رسید. اما نمی دانم چه شد که ناگهان دستم را گرفتی. داشتم اشتباه می کردم، یا شاید داشتم راه را اشتباه می رفتم. شاید هم مقصد را اشتباه انتخاب کرده بودم... اصلا می دانی چیست؟ من زیاد اشتباه می کنم اما همیشه برایم سوال می شود که چطور می شود که به کمکم می آیی...
با همه این ها،از شما ممنونم آقا جان...

آقاجان، حالا که خودمانی تر شدم می خواهم رازی را با تو در میان بگذارم. می دانی در دلم چه می گذرد. سر دو راهی با خودم قرار گرفتم. می خواهم تنهایی ام را قسمت کنم. نه... می خواهم به فرمانتان عمل کنم. اما انگار شرایط مهیا نمی شود. اصلا این جا که کسی نیست. بگذار برایت بگویم. آقا جان،می خواهم ازدواج کنم. تو خودت شرایطم را می دانی... به نظرم دیگر نباید تنها بمانم. نه . اصلا بیشتر از این،تنها ماندن و با خود بودن صلاح نیست. چرا باید وقت خودسازی را به عقب انداخت؟ مگر نه این است که خداوند به من نیرو داد تا کار کنم و به من روزی می دهد؟ پس چرا من در راه حفظ ایمانم گام برندارم؟ وقتی تقریبا شرایطم مهیا است، چرا به دستور اسلام عمل نکنم؟ مگر فرایض دینی ام را با شرایط جامعه وفق می دهم و با شرط و شروط انجام می دهم که این دستور الهی را با بهانه، به عقب بیاندازم؟!!

آقا جان، تو خودت می دانی چقدر مادیات برای امروزی ها اهمیت پیدا کرده... کم شدند افرادی که با ایمانشان گام بر می دارند و تصمیم می گیرند. آقا جان، باز هم کمکم کن... دستم را بگیر.صدایم را می شنوی؟ دستم را در دست کسی بگذار که تو می خواهی.

راستی آقای خوبم... می دانی که من به این اوضاع جامعه اعتقادی ندارم. هر چقدر هم گرانی و تورم و از این واژه ها باشد، من به خدا ایمان دارم و مطمئنم همان خدایی که به من توانایی کار کردن و ارتزاق روزی را بخشید، به وعده خود هم عمل می کند و با ازدواج هم وسعت روزی ام را بیشتر می کند.

پس کمکم کن و دستانم را به دست هادی من به سوی کمال برسان.

آقا ببخشید اگر زیاد حرف زدم

آرزومند دیدارت

بنده گنه کار

یا علی

----------------------------------------------------------------------------

پ.ن: امید است خوانندگان محترم در عمق نامه فوق تفکر کنند. الفاظ فقط بهانه ای است برای تبیین حقایق.



طبقه بندی: درد دل،
برچسب ها: ازدواج، امام زمان، درد دل، جامعه، تورم،
[ جمعه 4 اسفند 1391 ] [ 12:09 ق.ظ ] [ مدیون شهدا ]
با سلام خدمت بازدیدکنندگان گرامی

با عرض پوزش،کلیه فعالیت های این وبلاگ تا اسفند 91 در حالت تعلیق قرار میگیرد.امید است با همراهی شما بازدیدکنندگان عزیز،با دستانی پر و قلمی پربار تر ،بازگردیم.

ما را از دعای خیرتان محروم نفرمایید.

در سایه توجهات مادر فاطمه زهرا(سلام الله علیها)موفق و پیروز باشید.



[ شنبه 2 دی 1391 ] [ 12:27 ق.ظ ] [ مدیون شهدا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 9 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :


Check Google Page Rank
ایران رمان