تبلیغات
چـــادر خـــاکـی

چـــادر خـــاکـی
*** زینب عفیفه ای است که در راه عفتش .... عباس می دهد،نخ معجر نمی دهد ***
قالب وبلاگ
نوای وبلاگ
پخش زنده حرم
نظر سنجی
مطالب این وبلاگ را چقدر موثر ارزیابی می کنید؟





اسماعیل ِ من


گذشت...

چقدر زود فراموش کردیم فشار در و دیوار و زخم گوش و پهلو و دست شکسته ات را...

چفدر زود به یادمان آمد گناه کردن دیر شده است...

چقدر زود فراموش کردیم بی مادری را...

چقدر زود به یادمان آمد عروسی هایمان دارد دیر می شود...

چقدر زود فراموش کردیم لگدی که در نیم سوخته را  روی مادر پل کرد...

چقدر زود به یادمان آمد،به دنبال درب ماشینی باید بگردیم که برایمان بوق می زند و باید سوارش شویم تا برویم برای...

چقدر زود فراموش کردیم،چادری را که لابه لای هیزم ها،پشت در سوخت...

چقدر زود به یادمان آمد باید فاطمیه را فراموش کنیم...

چقدر زود به یادمان آمد خیابان ها از ترانه ها خالی اند و باید صدای ضبط را بالا برد و...

ای وای... هیهات... هنوز سه روز از شهادت مادر نگذشته که اینطور شادی برپا شده. این نزدیکی ها، در روز سوم مادر، عروسی گرفته اند... بی بی جان، شاید فراموش کردند شهادت همین دو روز پیش بود... اما تو را به جان حسن و حسینت که قبل از رفتنت برایشان نان پختی تا لااقل روز عزایت، گرسنه نمانند، نگذار این دو جوان (که شاید فراموش کردند...) بی روزی بمانند... ای وای بر من.. هیهات... چقدر پر توقع ایم..!! نه؟! اشک میریزیم، گناه می کنیم... اما از تو شفاعت و توجه می خواهیم!! از تو روزی می خواهیم!! چه موجودات عجیبی هستیم..!!!

می دانی چرا؟ چون تو مادری. فرزندانت را دوست داری. خطایشان را می بخشی. وای چه مادر مهربانی... .مادر جان.. فرزندانت را ببخش. ببخش برای گمراهی شان. ببخش برای گم شدنشان در گناه. ببخش برای اینکه بی حجاب هستند. گفتم حجاب..به یاد چادرت افتادم.

می دانم چادرت سوخت... چادر تو را، کینه قلب سیاه دشمنان تو و پدر و شوهرت، سوزاند ولی چادر دختران امروزت را...ولی...!

به راستی چادر دختران امروز را چه کسی سوزاند که اینطور شدند؟؟؟

مادر مرا ببخش.. قلمم شکست.. قلمم زیر لگد شکست.. قلمم پشت فشار در شکست.. قلبم سوخت.. قلبم پشت درب خانه ات سوخت..

وای مادرم.. نمی دانم چقدر مرتبط نوشتم اما می دانم حال عجیبی دارم.قلمم یاری نمی کند.انگار نباید می نوشتم.ناگهان قلبم به لحظه ای رفت!رفت به زمانی که شوهرت،علی(علیه السلام)روی سرت خاک میریخت.زمانی که از آن شب تا به حال،حسرت دیدار تو و فرزندت به دلمان مانده.انگار مادر و پسر،با هم قرار گذاشتید که ما را منتظر بگذارید..

امروز...جمعه...هنوز پسرت مهدی برنگشت...

شاید بعد از آخرین گناهمان بیاید...شاید...




طبقه بندی: اللهم عجل لولیک الفرج، سخنان حجاب، درد دل،
برچسب ها: جمعه، فاطمیه، حجاب، گناه، مهدی،
[ جمعه 8 اردیبهشت 1391 ] [ 12:17 ق.ظ ] [ مدیون شهدا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :


Check Google Page Rank
ایران رمان