تبلیغات
چـــادر خـــاکـی

چـــادر خـــاکـی
*** زینب عفیفه ای است که در راه عفتش .... عباس می دهد،نخ معجر نمی دهد ***
قالب وبلاگ
نوای وبلاگ
پخش زنده حرم
نظر سنجی
مطالب این وبلاگ را چقدر موثر ارزیابی می کنید؟





اسماعیل ِ من


این بار انگشتانم را بدون واسطه متصل کرده ام به ضربان قلبم...
هرچه او تپید،این نوشت...احساس غریبی دارم.این روزهای آخر سال که همه در پیچ و خم بازارها و لابه لای جمعیت ها هستند،من،دل آشوبی دارم.انگار همه چیز دارد عوض می شود،اما من دلم گیر است.دلتنگم.مثل کسی که عزیزی را از دست داده.دلم می خواهد سرم را بر بالین مادر بگذارم.انگار دلم تنگ لالایی است.دستان پر مهر مادر را می خواهم.
چند وقتی است که دلم درگیر فاطمه است.چه نام آرامش بخشی.چه عظمتی.حتی نامش هم پر از آرامش است.آرامشی مادرانه...به یاد لحظه ای افتادم که با مدد این نام،این  محیط پا گرفت.به برکت  حضورش و سایه توجهاتش روز به روز به توفیقات این محیط اضافه شد.این بار هم که کارم گیر شده،دوباره مانند طفلی که مادرش را گم کرده،می خواهم صدایش کنم.مادر...مادر...
به خدا قسم هیچ رمقی برای از خانه بیرون رفتن ندارم.مادرم،من که آن روز در کوچه نبودم اما حالا حس میکنم خیابان های شهرمان،کم از کوچه آن روز ندارند.آن روز راه را بر تو بستند و ... .اما امروز باید چشم ها را بست و در خیابان راه رفت،چون توان دیدین فاجعه آن  روز را نداریم...
فاطمه جان.. مادرم...تو خودت بهتر می دانی چه می خواهم...پس منتظر دستانت هستم.سرم را در آغوش بگیر و بگدار با تپش قلبت به آرامش برسم.مادرم...نگاهم کن...دستانم را بگیر....
حرف هایم هنوز تمام نشده اند اما انگار قلبم خوب نمی تپد تا انگشتانم بچرخند.شاید صلاح نباشد.مادرم هنوز که به بزرگی وجودت پی نبردم اما همین و بس:هنوز مات عظمت نامت هستم.چقدر وصف ناپذیر است این نام:
فاطمه....  فاطمه....  فاطمه



طبقه بندی: درد دل،
[ جمعه 25 اسفند 1391 ] [ 11:14 ق.ظ ] [ مدیون شهدا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :


Check Google Page Rank
ایران رمان