تبلیغات
چـــادر خـــاکـی

چـــادر خـــاکـی
*** زینب عفیفه ای است که در راه عفتش .... عباس می دهد،نخ معجر نمی دهد ***
قالب وبلاگ
نوای وبلاگ
پخش زنده حرم
نظر سنجی
مطالب این وبلاگ را چقدر موثر ارزیابی می کنید؟





اسماعیل ِ من


بعد از مدت ها دوباره برایتان می نویسم.اما این بار از جایی که خیلی فرق دارد با جاهای دیگر.اینجا مردمانش خیلی زود به روز می شوند.خودشان را همگام با دنیا پیش می برند.هر روز آن ها را متفاوت با روز قبلشان می بینی...اینجا جایی است که ساپورت شلوار رسمی شان شده انگار.اینجا جایی است که پوشیده بودن موی سر معنای خاصی برای خیلی ها ندارد.اینجا همه چیز فرق ارد با خیلی چیز های دیگر.اینجا ارتباز ها خیلی معمولی است.خیلی بی پرده و راحت.شاید به قول خودشان جنس مخالف اهمیتی ندارد.این جا رژه بوت های بلند را برایت عادی می کنند.

اینجا تیپ لباسشان،بوت،شلوار ساپورت،بلوز و شال است.اینجا پسرانش شلوارهای تنگ و چسبان و فاق کوتاه و هیپ هاپی را زیاد می پوشند.اینجا جایی برای نفس کشیدن نیست.همه در حال دویدن هستند.اینجا تهران است.

کار روزمره مردم هر صبح از مترو و شلوغی هایش شروع می شود.جایی که هرکسی به فکر رساندن خود به محل کار است.غروب ها همه خسته ، دوباره به آغوش مترو باز می گردند. این ریل های زیر زمینی همه  را می بلعند انگار..این کرم های خاکی تحمل بالایی دارند.کنار این همه خستگی،زیر زمین داخل مترو،دختران و پسران در اغوش یکدیگر می ایستند تا به خانه برسند.دختری که سرش را روی سینه پسری گذاشته یا دستانشان به هم گره خورده.پسر هم او را به کناری از واگن می برد تا دیگرا به دختر احساساتش تنه نزنند.دستان دختر را هم طوری محکم گرفته که انگار خودش غریبه نیست...اینجا همه این ها بی معنی است...خوب دوستند دیگر...!!!!!!

خیلی ها در مترو زندگی می کنند.کالا می فروشند،شماره رد و بدل می کنند،قرار می گذارند.و اینگونه زمین هر روز آغوشش را باز می کندبرای مردم این شهر شلوغ.البته باید قانع بود به افرادی که هنوزدر بین این همه شلوغی شهر هنوز حجاب برایشان ارزش است و البته تعدادشان کم نیست اما به چشم نمیایند بین این همه شلوغی و این مایه دلگرمی است...

اینقدر این جا هر روز اتفاقات جدید می افتد که قلم یاری نوشتن نمی کند.نمی دانم از کجا باید بنویسم.از خیابان،یا از بوت ها...از مترو یا از ساپورت ها...از BRT یا از دوستی ها... از فروشنده ها یا از صادقیه و آزادی و ولیعصر... از پیشنهاد ها و قیمت های کنار گوشت یا از پارک دانشجو...اینجا همه چیز هست،خوب و بد...فقط مراقبه می خواهد.خدا و امام زمان هم هستند.تازه دارم میفهمم دل امام زمان را شکاندن یعنی چه...!!!

سر بچرخانی مسیرت را باختی..باید محکم بود..فقط اراده می خواهد.تو بخواه،همه چیز هست...

خدایا فقط یک خواهش:خودم را به تو می سپارم...

---------------------------------------

پ.ن:بغض گریه اشک آه.... 




طبقه بندی: اللهم عجل لولیک الفرج، سخنان حجاب، سخنان حجاب،
برچسب ها: تهران، مترو، شلوغی، حجاب،
[ جمعه 26 دی 1393 ] [ 03:31 ق.ظ ] [ مدیون شهدا ]
چند وقت پیش در یکی از وبلاگ ها مطلبی را خواندم که مضمونش این بود که چقدر ما بی توجه برای ظهور فریاد می زنیم در حالی که امام زمان در کنار ماست،در جامعه حضور دارد اما ما خیلی عادی به روزمرگی روزگار می گذرانیم.آری... واقعا چقدر بی توجه هستیم.اما زمان در کنار ماست و ما فقط نمی توانیم او را شناسایی کنیم و اما ما هم که در شکاندن قلبش،دیگر این روزها تخصص پیدا کرده ایم...
روی حرفم با خودم است.آنقدر گناه کارم که حتی با لغزشی کوچک،مسیر خود را گم می کنم.شاید احساس نکنیم اما مطمئنا با اشتباهاتمان،مقدراتمان را به تاخیر می اندازیم...خدایا کاش می شد بیشتر حواسمان به اموراتمان باشد...کاش بیشتر  حواسمان به اطرافمان باشد...
امام زمانمان را نمیشناسیم...نه طور دیگری باید گفت!!امام زمان مان را فراموش کردیم زیرا حواسمان به کارهایمان نیست.حواسمان به خودمان نیست.حواسمان به خدا نیست.هر درد و مشکلی به سراغمان می آید فکر می کنیم خدا به ما توجه ندارد.همین می شود که خدا را در زندگی هایمان کم رنگ می بینیم.
بگذارید از خودم برایتان بگویم.من دو سال پیش برای امری الهی قدمی برداشتم که بعد ها به غیر الهی قدم برداشتنم پی بردم.ظواهر امر بوی خدا داشت اما جاهل از آن که باطن کارم غیر الهی پیش می رفت.بی توجهی کردم... می دانید چه شد؟!!راهم از هدفم و مقصدم دور شد...خیلی دور شد...و حال من مانده ام و اتفاقی ناخوشایند و برآورده نشدن یک شرط...من ماندم و پشیمانی و غفلت و پرونده ای با لکه ای سیاه و ناچار به شروع دوباره...شروعی که شاید شش ماه و شاید هم یک سال زندگی ام را متاثر می سازد...اما با همه این ها ، تنها چیزی که امیدم می دهد این است که این اتفاق حتما حکمتی از سوی خداوند مهربان دارد.حتما حکمتی دارد.حال فقط دعا می کنم این تاخیر زیاد طول نکشد.
هدف از بیان این واقعیت این بود که خدا را در زندگی ظاهر،حاضر و حاکم برآن ببینیم تا به بیان آن بزرگمرد دنیا،در محضر خدا معصیت نکنیم...معصیت نکنیم...معصیت نکنیم تا خداوند راه مان را دور نکند... هیچ قومی سرنوشت خود را تغییر نمی دهند مگر با اعمالشان...
گاهی اوقات آن قدر در گناه و اشتباه غرق می شویم که خداوند می فرماید:این افراد آنقدر در گناه غوطه ور می شوند که هیچ کاری در دنیا با آن ها ندارد و عذاب دردناک اخرت در انتظارشان است.
خدایا کمک کن تا در این دسته نباشیم.خدایا ما برای گناهانمان ،به عذاب دنیایت بیشتر از عذاب آخرتت نیازمندیم...
دیگر گفتن از پوشش و حجاب جامعه هم دارد بی اثر می شود چون گوش شنوایی نیست.کار از مانتو کوتاه و روسری و آرایش های غلیظ گذشت.شلوار که نمی شود گفت...ساپورت ها عین آب روان در خیابان ها و بازار جاری اند.قبلا شاید این لباس ها جزء لباس های خاص مراسمات خاص بود؛اما آنقدر جامعه سکوت کرد که در طرح ها و رنگ های مختلف(مدل گوره خری اش هم،دیگر ... ) به پای مانکن ها و متاسفانه به پای نوامیس جامعه ما دیده شد.هیهات...و همچنان سکوت فراگیر است...و همچنان مردان مومن سر به زیر می اندازند و همچنان امام زمان می بیند و .... هیهات...
خدا هست...امام زمان هست...برادرم...خواهرم...باور کن آخرت و عذابش و وعده های خدا حقیقت دارد و حتما محقق خواهد شد...سرنوشتت به اعمال تو وابسته است.حکمت خدا در زندگی ات و اعمالت را حس کن...
عالم محضر خداست،در محضر خدا معصیت نکنید
التماس دعا



طبقه بندی: اللهم عجل لولیک الفرج، درد دل، بحث در رابطه با پوشش،
برچسب ها: معصیت، حجاب، غفلت، خدا،
[ جمعه 8 شهریور 1392 ] [ 10:49 ب.ظ ] [ مدیون شهدا ]

آن قدر ذهنم آشفته و درگیر است که نمیدانم از کجایش بنویسم. نمی دانم از آنجا که دوتایی شان با فضاحت در خیابان راه می رفتند و گامهایشان به هم می پیچید و با قهقهه به آغوش هم فرو می رفتند بنویسم یا از آنجا که چند بی غیرت ایستاده بودند و به رژه زنی که از کنارشان عبور می کرد، با دهانی باز نگاه می کردند و عربده می کشیدند! از کجا بنویسم؟

                         

می نویسم و خط می زنم... به یاد حرفی افتادم. یکی چندین بار به من گفت نباید از ظاهر افراد قضاوت کرد. حال از ظاهر عریان دختران و زنان خیابان نمی نویسم.

از غربت می نویسم. از غربت غم دوری ات می نویسم. غمی که دیگر جز عده ای اندک درکش نمی کنند. مولای من، امروز غم نبودنت را چشیدم و به این فکر کردم که شاید دیگر کسی به فکر تو نیست! به انتظارت نیست! من هم فقط می گویم! خوب که فکر کردم به این نتیجه رسیدم، انگار قبل از اینکه به انتظارت بنشینیم باید به انتظار منتظرانت، منتظر باشیم.

امامم؛ بگذار برایت بگویم که فساد علنی شده است. دیگر از شرم اینکه در این کوچه بن بست، دختر و پسری ایستاده باشند و ... (!!!) نمی توانیم وارد شویم.

سربالا آوردن در خیابان مساوی است با گناه. دیگر اگر در ترافیک هم خواستیم از لابه لای اتومبیل ها عبور کنیم،نباید به اتومبیل ها نگاه کنیم! چون عده ای اتومبیل خود را با اتاق خوابشان اشتباه گرفته اند!

یادم می آید کودک که بودم، هر چند وقت به دریا می رفتیم. مادرم دریا را برای عظمتش دوست داشت. مولای من اما تو خود دلیل آن را می دانی که چرا چندین سال است از ساحل پرتلاطم دریا متنفر شده ام!

مولای من...

دلمان خوش بود که صبا پیراهنت را سوی کنعان خواهد آورد. اما فکر نکنم با این اوضاع، پیراهنت... این ها که خیلی هاشان پیراهن خود را هم به دور انداخته اند پس چطور به باد صبا امید دارند که...؟؟!!

مولای من، آقای من...

می دانی به دلیل برخی ملاحظات نمی توانم همه آنچه را که می دانم، اینجا بگویم. اما خواهشی دارم. از تو می خواهم از خداوند بخواهی گمراهان را هدایت کند. دختران و زنان ما گمراه شده اند. سررشته کار را از دست داده اند یا شاید امر برایشان مشتبه شده است!

مولای من، خیلی ها آماده نیستند. عجل لولیک الفرج ها را همانگونه سر می دهیم که کوفیان برای جدت حسین (علیه السلام) نامه نوشته بودند.

                              

مختارهایت هنوز قیام نکردند! مختارهایت هنوز...

دیگر نمی توانم بنویسم. تو خود می دانی که دردهایم اجازه نمی دهند تا دستانم همراهی کنند.

 

فقط می خواهم اگر ما از روی نادانی فراموشت می کنیم، تو فراموشمان نکن




طبقه بندی: اللهم عجل لولیک الفرج، درد دل،
برچسب ها: انتظار، امام زمان، حجاب، آخر الزمان،
[ جمعه 10 شهریور 1391 ] [ 01:29 ق.ظ ] [ مدیون شهدا ]

 


 

اگر شیعیان ما که خداوند آنها را به اطاعت و بندگی خویش موفق بدارد در وفای به عهد وپیمان الهی اتفاق و اتحاد می داشتند و عهد و پیمان الهی را محترم می شمردند سعادت دیدار ما به تاخیر نمی افتاد و زودتر از این به سعادت دیدار ما نایل می شدند.


نامه امام عصر به شیخ مفید




طبقه بندی: اللهم عجل لولیک الفرج،
برچسب ها: امام زمان، شیخ مفید، ظهور، انتظار،
[ دوشنبه 26 تیر 1391 ] [ 08:11 ب.ظ ] [ منتظر ]

ما منتظرت هستیم ...



السلام علیک یا خلیفة الله!

مولایم! امشب خیابان ها را به یمن ولادتت آذین بسته ایم. میلادت مبارک مولایم! مامنتظرت هستیم!

مولایم! می دانم چشمانم آنگونه که تو می پسندی به دنیا نمی نگرد اما من چشم به راه تو هستم.

مولایم می دانم گام هایم را منظم و محکم برنمی دارم ! می دانم زانوهایم می لرزد اما من سرباز تو هستم.

آقایم، می دانم زبانم گناهکار است اما من لبیک گوی تو هستم.

مولایم! می دانم که حرمت چادر مادرت را از یادبرده ایم. درست است که فراموش کرده ایم دست هایی را که بسته شد، پهلویی را که شکسته شد، سری راکه ...  اما ما منتظرت هستیم!

مولایم،می دانم برای آمدنت قدمی بر نداشتیم و جاده ظهورت را با گناه بسته ایم اما ما منتظرت هستیم!

مولایم، می دانم تو را فقط در وقت درماندگی و  نیازمان صدا می زنیم. می دانم فقط به مجلس های عزاداری دعوتت می کنیم!

مولایم،مجلس های تولد و عروسیمان به گونه ای ست که شرم داریم تو را دعوت کنیم. نمی دانم اصلاً یادمان می ماند که دعوتت کنیم؟

امـّا امشب دیگر جشن میلاد توست. جانم به فدایت مولایم، شرم دارم که بگویم :"حتی میلادت را آنگونه که تومی پسندی جشن نگرفتیم      "


اما توظهورکن! مامنتظریم!!؟؟


*این متن توسط "خادم یاس" نوشته و به وبلاگ هدیه شده است*




طبقه بندی: اللهم عجل لولیک الفرج، دل نوشته های شما،
[ چهارشنبه 14 تیر 1391 ] [ 11:53 ب.ظ ] [ مدیون شهدا ]

گذشت...

چقدر زود فراموش کردیم فشار در و دیوار و زخم گوش و پهلو و دست شکسته ات را...

چفدر زود به یادمان آمد گناه کردن دیر شده است...

چقدر زود فراموش کردیم بی مادری را...

چقدر زود به یادمان آمد عروسی هایمان دارد دیر می شود...

چقدر زود فراموش کردیم لگدی که در نیم سوخته را  روی مادر پل کرد...

چقدر زود به یادمان آمد،به دنبال درب ماشینی باید بگردیم که برایمان بوق می زند و باید سوارش شویم تا برویم برای...

چقدر زود فراموش کردیم،چادری را که لابه لای هیزم ها،پشت در سوخت...

چقدر زود به یادمان آمد باید فاطمیه را فراموش کنیم...

چقدر زود به یادمان آمد خیابان ها از ترانه ها خالی اند و باید صدای ضبط را بالا برد و...

ای وای... هیهات... هنوز سه روز از شهادت مادر نگذشته که اینطور شادی برپا شده. این نزدیکی ها، در روز سوم مادر، عروسی گرفته اند... بی بی جان، شاید فراموش کردند شهادت همین دو روز پیش بود... اما تو را به جان حسن و حسینت که قبل از رفتنت برایشان نان پختی تا لااقل روز عزایت، گرسنه نمانند، نگذار این دو جوان (که شاید فراموش کردند...) بی روزی بمانند... ای وای بر من.. هیهات... چقدر پر توقع ایم..!! نه؟! اشک میریزیم، گناه می کنیم... اما از تو شفاعت و توجه می خواهیم!! از تو روزی می خواهیم!! چه موجودات عجیبی هستیم..!!!

می دانی چرا؟ چون تو مادری. فرزندانت را دوست داری. خطایشان را می بخشی. وای چه مادر مهربانی... .مادر جان.. فرزندانت را ببخش. ببخش برای گمراهی شان. ببخش برای گم شدنشان در گناه. ببخش برای اینکه بی حجاب هستند. گفتم حجاب..به یاد چادرت افتادم.

می دانم چادرت سوخت... چادر تو را، کینه قلب سیاه دشمنان تو و پدر و شوهرت، سوزاند ولی چادر دختران امروزت را...ولی...!

به راستی چادر دختران امروز را چه کسی سوزاند که اینطور شدند؟؟؟

مادر مرا ببخش.. قلمم شکست.. قلمم زیر لگد شکست.. قلمم پشت فشار در شکست.. قلبم سوخت.. قلبم پشت درب خانه ات سوخت..

وای مادرم.. نمی دانم چقدر مرتبط نوشتم اما می دانم حال عجیبی دارم.قلمم یاری نمی کند.انگار نباید می نوشتم.ناگهان قلبم به لحظه ای رفت!رفت به زمانی که شوهرت،علی(علیه السلام)روی سرت خاک میریخت.زمانی که از آن شب تا به حال،حسرت دیدار تو و فرزندت به دلمان مانده.انگار مادر و پسر،با هم قرار گذاشتید که ما را منتظر بگذارید..

امروز...جمعه...هنوز پسرت مهدی برنگشت...

شاید بعد از آخرین گناهمان بیاید...شاید...




طبقه بندی: اللهم عجل لولیک الفرج، سخنان حجاب، درد دل،
برچسب ها: جمعه، فاطمیه، حجاب، گناه، مهدی،
[ جمعه 8 اردیبهشت 1391 ] [ 01:17 ق.ظ ] [ مدیون شهدا ]
امروز همه کودکانمان هم میدانند مهدیه اسم مکان است و فاطمیه اسم زمان

به امید روزی که فاطمیه اسم مکان شود و مهدیه اسم زمان

آمین یا رب العالمین




طبقه بندی: اللهم عجل لولیک الفرج، درد دل،
برچسب ها: فاطمیه، فاطمه،
[ جمعه 1 اردیبهشت 1391 ] [ 09:30 ق.ظ ] [ مدیون شهدا ]

باز هم غروب دلگیر جمعه...

این بار هم گناهانم نگذاشت ببینمت...این هفته هم به بی پناهی و آوارگی گذشت...توسل و کمیل و ندبه و عهد هم افاقه نکرد...

ظاهرا پرونده ام سیاه تر از آن است که بخواهی بر آن بتابی.باز هم آواره و کوچه به کوچه به دنبالت می گردم...

شاید این نزدیکی باشی و چشمانم تو را پیدا نمی کنند.شاید لابه لای همین آدم ها در حال رفت و آمد هستی و از بس محو این جماعت شدم تو را نمی بینم.اما آقای من...

این جمعه هم گذشت..اما فرصتی در راه است..فاطمیه منتظرت هستم..

قول بده که می آیی...قول بده که لااقل چشمانم تو را ببینند.آقای من..دلم گرفته..منتظریم تا با اشک شوق دیدارت،همه ی غم ها را به دور بریزیم.آقا جان...

فاطمیه نزدیک است...خیمه عزای مادرت را کجا برپا می کنی؟؟



اللهم عجل لولیک الفرج




طبقه بندی: اللهم عجل لولیک الفرج،
برچسب ها: امام زمان، جمعه،
[ جمعه 25 فروردین 1391 ] [ 07:30 ب.ظ ] [ مدیون شهدا ]

دوباره فاطمیـه رسید از راه ...

فاطمیه ... فاطمه از تو می نویسم، برای تو می نویسم ...

فاطمه می دانم خسته شدی. خسته شدی از آزار مدینه، خسته شدی از دیوار. خسته شدی از فراموش شدن پدرت. می دانم محسن را در راه داری فاطمه جان ...

فاطمه جانم ... زهرایِ من ... یاس بهشتیِ من ...

آن ها قصد جان تو را کرده اند. نمی خواهند تو باشی. می دانند اگر بمانی، بازارشان سرد می شود. می خواهند نباشی! می خواهند درب خانه ات را به آتش بکشند. می خواهند تو را بین در و دیوار .... . محسن را چه کردی؟

اما فاطمه جانم؛ با همه این ها، ناراحت نباش. خیالت راحت... . آن ها فقط تو را نمی خواهند. بگذار خیالت را جمع کنم ...

نمی توانم! نمی دانم! آن ها.. آن ها.. آن ها دست از تو و فرزندانت برنمی دارند.

نگرانی؟

بگذار خیالت را جمع کنم! می دانم چادرت را از سرت برداشتند. از عاشورا می گویم تا خیالت آرام شود. چادر از سر زینب و سکینه و رقیه هم برمی دارند ...

می دانم در کوچه تو را زدند. رقیه ات را هم در عصر عاشورا می زنند! می دانم گوشواره ات در خاک کوچه گم شد. گوشواره رقیه ات را هم به غارت می برند. می دانم درب خانه ات را آتش زدند.ن گران نباش! خیمه حسین تو را هم آتش می زنند!

اگر پهلویت را شکستند و بازویت کبود شد بدان که دست عباس را هم قطع می کنند. اگر محسن سقط شد، علی اصغر هم حنجره ش با سه شعبه بریده می شود! شنیدم آب مهریه ات بود. درست است فاطمه جانم؟ ... پس برای همین است که آب را بر حسینت خواهند بست و بر او حرام می کنندش!

نگران نباش! شبانه غسلت دادند؟ بدن حسین تو، بی سر، چند روز در صحرای غازریه افتاده می ماند! تو را در خانه تنها دیدند؟ سکینه را هم در بزم شراب یزید با دست اشاره می کنند. مجبور شدند قبرت را مخفی کنند؟ پسرت مهدی هم در غیبت است! خیالت جمع شد؟

بگذار بیشتر برایت بگویم تا درد مسمار را برایت کمتر کنم!

همانطور که خون حسینت را حفظ کردیم، پشتیبان پسرت مهدی می مانیم. همانطور که حرمت چادر خاکی ات را نگه داشتیم، نمی گذاریم دخترانمان بی حجاب باشند. فاطمه جان خیالت راحت ...!



نه! نه! فاطمه ام ...! همه دروغ بود. ما نمی توانیم ... . ما نمی توانیم سرباز پسرت باشیم. ما نتوانستیم حرمت چادرت را نگه داریم. به حسینت بگو به کوفه نرود. کربلا مقتل اوست. ما نمی توانیم حرمت خونش را نگه داشته باشیم. ما فراموشش می کنیم.

فاطمه جانم..! ما کوچه را از یاد برده ایم. ما نامحرم نمی شناسیم؛ پس به زینب بگو در شب عاشورا معجرش را محکم نکند!

دختران ما با چادرت غریبه شدند. چادرت را در کیف هاشان مچاله می کنند! دختران ما یاد گرفتند بیرون از خانه دلربایی می کنند.

به عباس بگو از سر غیرت، شب عاشورا نگهبان خیمه اهل حرم نباشد! چون مردانمان غیرت را له کرده اند. برو فاطمه...!

خیالت راحت! ما آدم نمی شویم ...

پسرانمان، دوست دختر دارند! دخترانمان دوست پسر خود را ماهانه عوض می کنند! گوشی های موبایلشان پر شده از عکس و فیلم های نامحرمان! پر شده از بی غیرتی! اسم بلوتوث هاشان شده هم نا با قهرمانان غربی ..! دیگر کسی به یاد تو و فرزندانت نیست.

پسران و دخترانمان، به سنت پدرت، ازدواج؛ دیگر اهمیت نمی دهند. مردانمان با زنانشان به خاطر بی حجاب نبودن در مهمانی، دعوا می کنند! این جمله تو را به یاد حجاب زینب در بزم شراب یزید انداخت؟! گفتم که خیالت جمع باشد! از چادر خجالت می کشند و به سر نمی کنند! خیالت راحت! پسرت همه این ها را می بیند و اشک می ریزد.

خیالت راحت... پسرت مهدی نمی آید. می داند اگر بیاید، ما هم کوفی می شویم. فاطمه جان؛ اما در این میان عده کمی هستند که حاضرند برای تو و خاندان تو سر بدهند و سری که در راه تو دادند را پس نگیرند.

خیالت راحت باشد فاطمه ام ....




طبقه بندی: اللهم عجل لولیک الفرج، سخنان حجاب، درد دل،
برچسب ها: فاطمیه، حجاب، فاطمه، چادر، غیرت، عاشورا،
[ چهارشنبه 16 فروردین 1391 ] [ 08:12 ب.ظ ] [ مدیون شهدا ]




آقــــــا بیــا تا زندگــی معنا بگیـرد

شاید دعای مــادرت زهــــرا بگیرد

آقـــــا بیا تا با ظهور چشــم هایت

این چشمهای ما كمی تقوا بگیرد

آقــا بیا تا این شكسته كشتی ما

آرام راه ســـــــــاحل دریا بگیـــرد

آقــــا بیا تا كی دو چشم انتظارم

شبهای جمعه تا سحر احیا بگیرد

پایین بیا، خورشید پشت ابر غیبت

تا قبــل از آن كـه كـار ما بالا بگیرد

آقــــــا خلاصـه یك نفــر بـاید بیاید

 تـا انتقـام دست زهــــــرا را بگیرد

 

سروده علی اكبر لطیفیان

 




طبقه بندی: اللهم عجل لولیک الفرج،
برچسب ها: ظهور، یابن الزهرا، تقوا، غیبت، انتقام،
[ جمعه 11 فروردین 1391 ] [ 08:58 ب.ظ ] [ منتظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :


Check Google Page Rank
ایران رمان