تبلیغات
چـــادر خـــاکـی

چـــادر خـــاکـی
*** زینب عفیفه ای است که در راه عفتش .... عباس می دهد،نخ معجر نمی دهد ***
قالب وبلاگ
نوای وبلاگ
پخش زنده حرم
نظر سنجی
مطالب این وبلاگ را چقدر موثر ارزیابی می کنید؟





اسماعیل ِ من


به نام خدا


السلام علیک یا امیرالمؤمنین؛ مولایم، امشب که سجده گاه تو در محراب غرق خون می شود؛ می خواهم باتوسخن بگویم، می خواهم از تو بنویسم اما زبان و قلمم در برابر عظمت تو عاجز است.

مولایم؛ زبانی دارم که غرق گناه است. چگونه نام تو را صدا بزنم؟ زبانی که عمری به غیبت و دروغ باز شده، به حدس و گمان اشتباه باز شده. زبانی که ادعای ولایت تو را داشت اما دانسته و ندانسته دل مؤمنانی را شکست. حال چه کنم مولای من؟

مولایم؛ چشمانی دارم که به گناه باز شده اند، حال چگونه با این چشم ها در شب عروج تو بگریم؟

سرور من، قلبی دارم که سیاهی و غفلت، آن را پر کرده است. چگونه می توانم بگویم عشق و محبت تو در آن جای دارد؟ مگر نه این است که اگر به راستی محبت تو را در قلبم داشتم، جایی برای این همه غفلت و گناه باقی نمی ماند؟

امیر و مولای من؛ می دانم پرونده ام سیاه است اما از مولایی چون تو که در مورد قاتل خود، به مدارا سفارش می کند، چگونه امید شفاعت نداشته باشم؟ درحالی که من عمری ست به ولایت تو گواهی می دهم. وای بر من!

مولایم، مرا ببخش! مرا ببخش که عمری به ولایتت گواهی دادم اما تو را نشناختم!

مولایم؛ ایمان دارم که امشب دست خالی برنمی گردم. مگر می شود کسی که پدر یتیمان و یاور درماندگان است، درمانده ای را از خود براند؟ مگر می شود پادشاهی که شب ها به در خانه یتیمان می رود و درحالی که او را نمی شناسند و از او چیزی طلب نکرده اند به آن ها کمک می کند، مرا دست خالی برگرداند؟ در حالی که عاجزانه از او طلب شفاعت می کنم. مولایی که مصداق آیه "ویوتون الزکوة و هم راکعون" است، مگر می شود ببیند دست بنده ای درمانده به سویش دراز شده اما آن را خالی برگرداند؟

مولایم؛ ای مظهر عدالت! اگر به پرونده ی من با عدل خود بنگری چه کنم؟

مولایم؛ ای بزرگمردی که بعد از فاطمه ات، جز چاه کسی را نداشتی که حرف دلت را بشنود، امشب بنده ی گناهکاری به تو، به مولایش، پناه آورده است تا نزدخداوند شفاعتش را بکنی. او را ناامید برنگردان.



*این متن توسط ناشناس به وبلاگ هدیه شده است.*



طبقه بندی: درد دل، دل نوشته های شما،
برچسب ها: امام علی (ع)، امام، شب قدر، گناه، مولا،
[ چهارشنبه 18 مرداد 1391 ] [ 04:55 ق.ظ ] [ مدیون شهدا ]

رمضان امسال هم در حال عبور است و لحظه های پایانی خود را طی می کند. چقدر زود گذشت...

چقدر ساده از رمضان عبور کردیم. نمی دانم روزه هایم قبول شدند یا نه... آنقدر به گناه عادت کردیم که با روزه هم گناه کردیم و ساده گذشتیم. تا به امروز نتوانستیم اجازه ی دیدار یار را بگیریم... کفه ی نگرانی هایم سنگین است اما هنوز امید دارم.

شب قدر در راه است؛ شبی که با نسیم لطف خداوند، همه نگرانی ها و همه گناه ها زدوده خواهد شد. شبی که اعمالمان را گردگیری می کنند. اعمال غفلت زده را به دور می ریزند و مهم تر این که شب قدری را در پیش داریم که مقصد سال آینده ما را نشانمان می دهند. مقصدی که تقدیر سال آینده ما را مشخص می کند. بر زندگی دنیای یکی مهر خورده می شود و برای دیگری شادی ها و خوشی ها را رقم می زنند. برای دیگری تعالی و تحرک را و برای عده ای نیز مقرر می شود که در آزمون های الهی سنجیده شوند. قلب هایی را پاک می کنند. به برخی توفیق دیدار مولایشان داده می شود...

و اما برای من و تو چه خواهند نوشت؟!!...

خواهرم روزهای عمرت در گذر است. به زودی تقدیرت رقم می خورد. از خداوند بخواه برایت زیباترین ها را بنویسد. تو هم در تقدیرت سهیم باش. شب قدر شروع خوبی است برای محجبه شدنت... برای عفیف شدن و برای گوهر شدنت...

خواهرم می دانم قلم شکسته ام و دست ناتوانم تأثیری برایت ندارد، اما این بار از تو خواهش می کنم دین را درست در دست بگیر. خداوند بنده اش را دوست دارد. تو هم او را دوست داشته باش.

خواهرم... حجابت... حجابت... حجابت را حفظ کن!

                        

شاید تا قدر دیگر باشم یا نباشم. شاید قدر امسال، تقدیرم بر نبودنم رقم بخورد اما بیا و خواهشم را قبول کن. با خدا آشتی کن، آنگونه که او می خواهد نه آنگونه که تو می خواهی! بیا و "نومن به بعض و نکفر به بعض..." نباش!!

بگذار طور دیگری بگویم! فرض کن زمان نماز اول وقت امروزت گذشته است و هنوز نمازت را نخوانده ای! همین حالا، سرورت و امام زمانت ظهور کند و تو را صدا بزند! چه می کنی؟ می روی یا نمازت...! هنوز نمازت را نخوانده ای! خیلی بد شد... نه؟!

حال فکر کن هنوز حجابت و پوششت صحیح نیست. آنطور نیست که پروردگارت از تو خواسته. هنوز به دستور پروردگارت عمل نکرده ای و قدرت رقم بخورد که به درگاه خداوند حاضر شوی..! چه می کنی؟؟آماده ای؟ یا هنوز حجابت و پوششت کامل نیست و از لبیک گفتن به پروردگارت خجالت زده ای؟ !

خواهرم... تامل کن...



پ.ن:یکی نیست به من بگوید اگر خداوند  خودت رااحضار کند، آماده ای؟ اگر امام زمانت ندا دهد بدون هیچ مشکلی لبیک می گویی؟ شاید هنوز راه را پیدا نکرده ام...

خداوندا، قدرم را به آمادگی ام و پاک شدن رفتار و اعمالم رقم بزن... آمین...




طبقه بندی: سخنان حجاب، درد دل،
برچسب ها: رمضان، شب قدر، گناه، تقدیر، حجاب، زن،
[ دوشنبه 16 مرداد 1391 ] [ 04:50 ق.ظ ] [ مدیون شهدا ]



دلم را غربت گرفته. دلم پر شده از غم. نمی دانم چرا! اما کور سویی مرا از دور می خواند. شاید دلم گرفته به خاطر همه گناهانی که مرتکب شده ام. شاید دلم به خاطر هر خطایی که از من سرزده گرفته و یا شاید به خاطر هر کار زشتی که در پنهانی انجام داده ام و یا هر عملی که از روی نادانی انجام داده ام، چه پنهان و چه آشکار و یا شاید ....

اما دلم گرفته است و می دانم تو با رحمتت همه این ها را مخفی کردی و پوشاندی. پروردگارم از تو می خواهم که همه را ببخشی. خدای من، هر بار که دلمان می شکند تصمیم های خوب و قشنگ می گیریم، دوست دارت می شویم. با تو عهد میکنیم اما همین که فضلت را به ما عطا می کنی و قلب هایمان را پر از محبتت می کنی، فراموشت می کنیم.عهد و پیمانمان را از یاد می بریم. خدای خوبم، شرمنده ام. پشیمانم. نادمم از اینکه به هرکسی جز تو دل بسته ام. به هرکسی جز تو محبت کرده ام. همه را داشتن و تو را نداشتن، هیچ نداشتن است. خدای خوبم، شرمنده تو هستم. چرا که می دانی خطا می کنم و می لغزم اما خودت را به یادم می آوری. رمضان را بهانه قرار دادی تا بنده نادمت را دعوت کنی. اهل بیت را واسطه قرار دادی تا با شفاعت آن ها به تو متوسل شوم. اما هنوز تو را دارم و به سویت نمی آیم.خدای من قدم هایم را استوار کن. به من بصیرتی عطا کن تا راه های به ظاهر سخت رسیدن به تو را به راه های بی سرانجام به ظاهر زیبای شیطان ترجیح دهم.

خدایا من را به همان کورسویی برسان که قلبم را می خواند و در همه تاریکی ها امیدم می شود. بینایم کن تا خورشید وجودت را کورسو نخوانم. گناهان چشمانم، نورانیتت را کورسو می بیند. خدایا دستان و پاهایم آنقدر گناه کرده اند که با هر زمین خوردنی در راه رسیدن به تو توان برخواستن ندارند. خدایا از شیطان رانده شده به درگاه تو پناه می آورم. خدایا رمضان را بهانه می کنم تا آنگونه که تو می خواهی به درگاهت بیایم. خدایا دوباره تصمیم های خوب می گیرم. خدایا قول می دهم آنگونه که گفتی بندگی کنم. خدایا لذت ترک گناه را به برکت سفره رمضانت به من بچشان تا بفهمم گناه نکردن آسانتر و لذت بخش تر از توبه کردن و ترک گناه است. خدایا اصلاً فرض می کنم پرونده اعمالم آنقدر سیاه است که تنها بنده گناهکارت روی زمین هستم. اما می دانم پروردگاری که مرا آفرید هنوز مانند روزی که طفل بودم دوستم دارد و اگر او را بخوانم و با او عهد پاک زیستن را ببندم، مرا در آغوش خواهد گرفت.

رمضان را بهانه برگشت به آغوش پر مهرت قرار می دهم...

عهد می کنم... عهد می کنم... همه آن هایی که در ذهن دارم و در پرونده سیاه اعمالم ثبت شده است را جبران کنم.

تو چه عهد می کنی؟!!...



طبقه بندی: درد دل،
برچسب ها: گناه، دل، رمضان، ترک گناه، بهانه، توسل،
[ جمعه 30 تیر 1391 ] [ 12:58 ق.ظ ] [ مدیون شهدا ]

گذشت...

چقدر زود فراموش کردیم فشار در و دیوار و زخم گوش و پهلو و دست شکسته ات را...

چفدر زود به یادمان آمد گناه کردن دیر شده است...

چقدر زود فراموش کردیم بی مادری را...

چقدر زود به یادمان آمد عروسی هایمان دارد دیر می شود...

چقدر زود فراموش کردیم لگدی که در نیم سوخته را  روی مادر پل کرد...

چقدر زود به یادمان آمد،به دنبال درب ماشینی باید بگردیم که برایمان بوق می زند و باید سوارش شویم تا برویم برای...

چقدر زود فراموش کردیم،چادری را که لابه لای هیزم ها،پشت در سوخت...

چقدر زود به یادمان آمد باید فاطمیه را فراموش کنیم...

چقدر زود به یادمان آمد خیابان ها از ترانه ها خالی اند و باید صدای ضبط را بالا برد و...

ای وای... هیهات... هنوز سه روز از شهادت مادر نگذشته که اینطور شادی برپا شده. این نزدیکی ها، در روز سوم مادر، عروسی گرفته اند... بی بی جان، شاید فراموش کردند شهادت همین دو روز پیش بود... اما تو را به جان حسن و حسینت که قبل از رفتنت برایشان نان پختی تا لااقل روز عزایت، گرسنه نمانند، نگذار این دو جوان (که شاید فراموش کردند...) بی روزی بمانند... ای وای بر من.. هیهات... چقدر پر توقع ایم..!! نه؟! اشک میریزیم، گناه می کنیم... اما از تو شفاعت و توجه می خواهیم!! از تو روزی می خواهیم!! چه موجودات عجیبی هستیم..!!!

می دانی چرا؟ چون تو مادری. فرزندانت را دوست داری. خطایشان را می بخشی. وای چه مادر مهربانی... .مادر جان.. فرزندانت را ببخش. ببخش برای گمراهی شان. ببخش برای گم شدنشان در گناه. ببخش برای اینکه بی حجاب هستند. گفتم حجاب..به یاد چادرت افتادم.

می دانم چادرت سوخت... چادر تو را، کینه قلب سیاه دشمنان تو و پدر و شوهرت، سوزاند ولی چادر دختران امروزت را...ولی...!

به راستی چادر دختران امروز را چه کسی سوزاند که اینطور شدند؟؟؟

مادر مرا ببخش.. قلمم شکست.. قلمم زیر لگد شکست.. قلمم پشت فشار در شکست.. قلبم سوخت.. قلبم پشت درب خانه ات سوخت..

وای مادرم.. نمی دانم چقدر مرتبط نوشتم اما می دانم حال عجیبی دارم.قلمم یاری نمی کند.انگار نباید می نوشتم.ناگهان قلبم به لحظه ای رفت!رفت به زمانی که شوهرت،علی(علیه السلام)روی سرت خاک میریخت.زمانی که از آن شب تا به حال،حسرت دیدار تو و فرزندت به دلمان مانده.انگار مادر و پسر،با هم قرار گذاشتید که ما را منتظر بگذارید..

امروز...جمعه...هنوز پسرت مهدی برنگشت...

شاید بعد از آخرین گناهمان بیاید...شاید...




طبقه بندی: اللهم عجل لولیک الفرج، سخنان حجاب، درد دل،
برچسب ها: جمعه، فاطمیه، حجاب، گناه، مهدی،
[ جمعه 8 اردیبهشت 1391 ] [ 01:17 ق.ظ ] [ مدیون شهدا ]
سلام
دیگر وقت آن رسیده که بغض بترکانم و با استخوان در گلو فریاد بکشم.فریادی پر از زجر و دلتنگی.خدایا امتحانت سخت نیست،من شاگرد تنبلی هستم.جواب هایت را میدان اما انگار شیطان دارد مرا به تقلب از خودش وادار می کند.خدایا،بی کس مانده ام... (( دستمو بگیر... نذار اشتباه برم...))
خدایا همین یک ماه مانده تا این امتحانم تمام شود.تو را به حق مادرم زهرا(س) نگذار مردود شوم.خدایا... رمضان را به دادم رساندی اما چشمان کورم نمی بیند.خدایا دیگر نمی توانم تشخیص دهم که آیا نوشتنم هم گناه است یا نه... خداااااا....
خداوندا،نمی دانم آن شب چه بود.او..من..خیال..خواب..تصویرش از ذهنم پاک نمی شود.در آغوشش گرفتم.بی اختیار فریاد میزدم.دارم دیوانه می شوم.خدایا طاقتم دارد تمام می شود.چقدر سکوت و انتظار سخت است...آن هم انتظاری از جنس یاس بهشتی... دلم پر است از حرف،اما به کاغذ که نگاه می کنم فقط توانستم همین چند خط را بنویسم.
خدایا... مرا چه شده... می خواهم به سمتت بیایم.پس کجاست که می گویند ((...یک قدم با تو... تمام گام های مانده اش با من...)) خوب حالا هم تمام گام های مانده اش با تو دیگر...
امام زمان،آقا جان،چشمانم داغ شد.نمی دانم اصلا ادبیات دارداین خط خطی یا نه؛اما حرف دارد. درد دارد.می دانم تاوان بی گدار به آب زدنم را دارم می دهم...اما آقاجان خواهش می کنم تمامش کنید.تنبیه شدم.به خدا تنبیه شدم...روز به روز دارم آب می شوم.احساس گناه،آزمایش و امتحان خداوند،انتظار... گفتم انتظار... کاش آن قدر درکت میکردم که ذره ای از این انتظار رابرای تو داشتم.در این امتحان الهی تازه فهمیدم منتظرت نیستم.خیلی سخت است سکوت کنی و انتظار بکشی و نتوانی کاری کنی...خدایا تو را به زهرا(س) قسم پاسخم را بده.می دانی دارم به نص صریح قرآنت عمل می کنم.پس کمکم کن.
خدایا اشک هایم را جمع کردم برای شب های قدر...پرونده ام را باز کن و کارم را تمام کن.خدایا گفتم قدر،تمام وجودم را ترس گرفت. نکند امسال برایم بنویسی "مردود"...خدای من... غلط کردم..در مانده ام..بیچاره ام..غلط کردم خداااا...سربلندم کن.انتظارم را پایان بده...
خدایا اقرار به گناه را نیمی از توبه می دانند.خوب من،خدای من،پرونده گناهانم را خودت می دانی.بگو چه کنم تا جبرانشان کنم.مهدی جانم،شب قدر تو شفاعتم را بکن.بگذار سکوتم به بار بنشیند.مادر جان،یا فاطمه زهرا(س) ببین فرزند گنه کارت چگونه دارد زار می زند.تو را به جان حسینت،تو را به خون ریخته حسینت نگذار در این امتحان مردود شوم.به خدا انتظار سخت است،آن هم انتظاری که می خواهد انسان را به خدا برساند...آن هم انتظاری از جنس یاس بهشتی...
خدایا به حق اشک هایی که مطمئنم در شب های قدر به من هدیه خواهی کرد مرا ببخش وآنچه را که میدانی به من عطا کن...نگذاردیگر گناه کنم...لشگر آن مرد،سواره می خواهد.سواره بر نفس...او را به من عطا کن که به کمکش بر نفسم سواره شوم... آمین
خدا... انتظار... درد...اشک... آه... خدا...
--------------------------------------
پ.ن:
1.از همه خوانندگان محترم التماس دعا دارم.
2.برای شب های قدرمان برنامه ریزی کنیم...



طبقه بندی: درد دل،
برچسب ها: خدا، گناه، رمضان، شب قدر، اشک،
[ جمعه 28 تیر 1392 ] [ 02:25 ق.ظ ] [ مدیون شهدا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :


Check Google Page Rank
ایران رمان